نوشته شده توسط :

 یه شب قرار بود با دوستام بریم بیرون. به شوهرم گفتم من ساعت 12 خونه هستم. قول میدم.


اون شب نفهمیدم چه جوری وقت گذشت مشروب هم خورده بودم ساعت 3 بود که رسیدم خونه.

 

 

همچین که درو باز کردم ساعت دیواری شروع کرد: کوکو…کوکو….کوکو


یهو یادم افتاد شوهرم ممکنه بیدار شده باشه واسه همین منم 9 دفعه دیگه گفتم: کوکو کوکو….کوکو………….کوکو


خیلی به خودم افتخار کردم که این راه حل رو پیدا کرده بودم در این حالت مستی.. 3تاساعت 9 تام من میشه ساعت 12

 

 

صبح روز بعد شوهرم پرسید چه ساعتی اومدی دیشب؟


گفتم 12 اومدم. اونم اصلا به نظر عصبانی نیومد.

 


بعدش گفت: ما یه ساعت نو لازم داریم.


پرسیدم: چرا؟


گفت: آخه دیشب ساعت 3 دفعه گفت کوکو…کوکو..کوکو…بعد گفت:اه 4تا کوکوی دیگه کرد. بعدش گلوشو صاف کرد 3تا کوکوی دیگه. بعد خندید 2تا کوکوی دیگه.آخرشم پاش گرفت به میز خورد زمین.

 

.




:: بازدید از این مطلب : 674
|
امتیاز مطلب : 12
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
تاریخ انتشار : چهارشنبه 11 فروردین 1395 | نظرات (0)
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران